تبليغاتX
زندگی شیرین
روانشناسی و آشپزی

خدايا !  هميشه در ذهن من باش. وقتي كه از خواب بيدار مي شوم سراسر روز را بر من بتاب. بگذارهردقيقه زماني باشد براي هم نشيني با تو! نگذار فراموش كنم تا در هر لحظه با من مانده اي و خواهي ماند. صداي مرا بشنو و پاسخ ده؛ شكر به جا آورم. چه احساس خوبي كه آدم حس كنه خدا خيلي دوستش داره.

نوشته شده توسط ساناز عرب خدری در ساعت 2:27 PM | لینک  | 

جهان براي خردمندان به منزله آموزگار و براي نادانان همچون دشمن است. هيچ رويدادي به خودي خود دردناك نيست، نكته مهم، چگونگي نگرش به آن است. اين نكته مهم است كه درك كنيم ،همه چيز در جهان، در هر لحظه، همان گونه كه بايد روي مي دهد. هيچ اشتباه و هيچ تصادفي در كار نيست؛ جهان هم بهشت است و هم دوزخ! هنگامي كه درك كنيم نمي توانيم يكي را بدون ديگري داشته باشيم، پذيرش جهان همان گونه كه هست ساده تر مي شود. هر رويدادي در گذشته ما، هر شبي كه به بيخوابي گذشت و همه اشك هايي كه ريختيم، ما را در مسير سفر روحمان به پيش برده است. هيچ كس آنچه را من مي گويم ، همانند من نمي گويد و هيچ كس كارهاي مرا درست مثل من انجام نمي دهد. من،من هستم و شما، شما هستيد! هر كدام از ما بي همتا هستيم و سفر خاص خود را پيش رو داريم. براي دست يابي به خرد و رهايي از گذشته خود بايد مسئوليت تمامي رويدادهاي زندگيمان را بپذيريم. مسووليت پذيرفتن، يعني آن كه بتوانيد به خود بگوييد:((من اين كار را كردم.)) بين آنچه دنيا با شما مي كند و آنچه خودتان به خودتان مي كنيد، تفاوت عمده اي وجود دارد. نيچه مي گويد:((آرزو براي نابود شدن گذشته مان به منزله آرزو براي از بين رفتن وجودمان است.)) تقريباً غير ممكن است كه زندگي مان را در مسير جديدي پيش ببريم، مگر آن كه با گذشته خود به صلح رسيده باشيم. هر رويداد مهم زندگي نگرشي را كه نسبت به جهان و خود داريم دگرگون مي كند. گذشته ، موهبتي ست كه ما را هدايت مي كند و آموزش مي دهد و همراه با پيام هاي منفي، پيام هاي مثبت بسياري نيز در بر دارد...  

نوشته شده توسط ساناز عرب خدری در ساعت 1:29 PM | لینک  | 

ما بر مبناي اعتقادات اصلي خود كه همواره به خانواده و دوران كودكي ما وابسته است، بخش هايي از وجود خود را طرد مي كنيم. آنچه پدر و مادرمان كردند و نكردند،تاثير عميقي بر زندگي ما گذاشته است. گذشته ما، آنچه مي گوييم و مي بينيم و نوع زندگي مان را شكل مي دهد. برخي از ما نه تنها گذشته خود را حمل مي كنيم, بلكه گذشته پدر و مادرهايمان را نيز به همراه داريم. درد از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود و تا آن را بررسي نكنيم، اين چرخه را هيچ گاه بر هم نخواهيم زد. بيشتر ما هيچ گاه اعتقادات اصلي خود را بررسي نمي كنيم تا ببينيم كه آيا آنها را آگاهانه برگزيده ايم، يا نه. هميشه با مردمي روبرو مي شويم كه دوست دارند هنرمند يا نويسنده شوند، اما مطمئن هستند كه نمي توانند آرزوي خود را برآورده كنند.هنگامي كه از آنها علت را مي پرسيم، مي گويند از استعداد يا معلومات كافي برخوردار نيستند. آنها به دلايلي كه براي شكست ارائه مي دهند ايمان دارند، اما به روياهايشان نه! و هنگامي كه منشاي باورهاي اين گروه را بررسي مي كنيم متوجه مي شويم كه بيشتر اوقات اشخاص مورد علاقه شان با كلام يا رفتار به آنها فهمانده اند كه در برآورده ساختن روياهاي خود ناتوان خواهند بود و از آنجا كه هيچ گاه اين طرز تفكر را مورد پرسش قرارنداده اند، در دام آن گرفتار هستند. آنها حتي تلاش نمي كنند كه به خواسته هاي قلبي خود برسند. ما ناآگاهانه اعتقادات بسياري را از خانواده برمي گيريم و گزينش هاي زندگي مان را تحت تاثير آنها شكل مي دهيم و بي آن كه از خود بپرسيم كه ((آيا اين باورها مرا نيرومند مي كنند، يا نه؟)) صرفاًرفتار افراد خانواده مان را تقليد مي كنيم. البته اگر اعتقادي كه برمي گيريد موجب شادماني شماست، اشكالي ندارد، اما اگر چنين نيست آن را بررسي كنيد. تعصب ها،درد و رنج ها، احساس گناه و خجالت از نسلي به نسل بعد منتقل مي شود. آيا مسائل شما متعلق به خودتان است و يا آنها را از نسل پيش به ارث برده ايد؟ پدر و مادر ما با در نظر گرفتن گذشته شان بهترين كارها را براي ما كرده اند و هر چند نمي توانيم راه و روش بزرگ شدن خود را تغيير دهيم، اما اگر مشتاق باشيم تا از تجربه هايي كه گذرانده ايم درس بياموزيم متوجه خواهيم شد كه هر رويداد براي ما امكان يادگيري و رشد را فراهم آورده است.  تمامي رويدادهاي منفي زندگي گشايشي در بر دارند. برخي از ما برمي گزينيم، با اين توهم زندگي كنيم كه در پس رويدادهاي شر هيچ خيري وجود ندارد، در حالي كه هر دردو رنجي هدفي در بر دارد.درد و رنج به ما مي آموزد و ما را به سطوح والاتر آگاهي هدايت مي كند.ادامه دارد...

نوشته شده توسط ساناز عرب خدری در ساعت 6:54 PM | لینک  | 

اگر التيام نيابيم, گذشته،زندگي ما را از بين مي برد و خلاقيت ،موهبت ها و استعدادهاي بي همتاي ما را دفن مي كند.هنگامي كه بخشهايي از وجود خود را نپذيريم ،آنها درون ما راكد مي شوند و به جاي آن كه اين بخش ها را در هماهنگي با جهان خود به كار گيريم، بر ضد آن به كار مي بنديم. ما گمان مي كنيم كه نسبت به دنيا خشمناك هستيم و براي برآورده شدن آرزوهايمان مي خواهيم جهان را دگرگون سازيم، اما اين ما هستيم كه به تغيير و تحول نيازمنديم. ما تصور مي كنيم قفسي كه سالها پيش در آن حبس بوديم هنوز وجود دارد و با ديوارهاي فرضي آن در كشمكش هستيم؛ قفس شك و ترديدها، ترس ها و محدوديت هايي كه خودمان بر خود اعمال مي كنيم. به ما آموخته اند كه به دنبال آرزوها رفتن ،كار دشواري ست،اما متوجه نيستيم كه شايد گذران زندگي با اين دانسته كه در پي آرزوهايمان نيستيم،بسيار دشوارتر باشد.ما بي آرزو شده ايم، در حالي كه آرزو كليد بهره گيري كامل از توان معنوي مان است. ما با نااميدي و سردرگمي تنها مانده ايم. اين احساس رفته رفته در ما تشديد مي شود و خود را در بدن به صورت بيماري و در روان به صورت خشم نشان مي دهد. اگر نخواهيم با گذشته آشتي كنيم، نااميدي و خشممان را با خود به آينده مي كشانيم.براي برخي ها گذشته چنان دردناك است كه معتقد هستند تنها راه تحمل كردن آن سرزنش و انكار است، اما اگر خواستار دگرگوني اكنون هستيد بايد گذشته خود را بپزيريد.اگر مايل هستيد كه روياهايتان را متجلي سازيد، بايد براي هر چه در جهان شما روي مي دهد خود را مسوول بدانيد.بيشتر اوقات براي پيش بيني آينده كسي، كافي ست كه به گذشته او نگاه كنيم.گذشته ، ما را به اين نتيجه مي رساند كه نمي توانيم از آينده انتظار چيزي بيش از گذشته داشته باشيم. اين نتيجه گيري، بيشتر افراد را از حركت باز مي دارد، بينش آنها راكدر مي كند و موجب مي شود روياهايشان از دست برود. به اطراف بنگريد و ببينيد كه بيشتر مردم بدون تغيير باقي مي مانند. مي توانيد اكنون به زندگي آنها دقت كنيد و پس از بيست سال باز هم همين وضع را با اندك تغييري در مضمون اصلي خواهيد ديد... به امید روزی که به همه آرزوهایمان برسیم.

نوشته شده توسط ساناز عرب خدری در ساعت 11:28 AM | لینک  | 

سلام دوستان خوبم.اسم اون کتابی که توی پست "نیمه پنهان وجود" معرفی کردم ،((نيمه تاريك وجود)) است،نه نيمه پنهان وجود.ببخشید...
نوشته شده توسط ساناز عرب خدری در ساعت 3:59 PM | لینک  | 

يك آش تركي بهتون ياد ميدم كه هم خيلي خوشمزه و مقوي است و هم دم افطار مزه ميده. مواد لازم براي چهار نفر: 1- نخود 40 عدد 2- برنج 2 پيمانه پلوپز3- سبزي اسفناج 4- پياز داغ 5- ماست چكيده 6- نمك و فلفل قرمز به مقدار لازم. طرز تهيه: نخود را به مدت 24 ساعت در آب خيس مي كنيد، بعد در قابلمه مي گذاريم تا بپزد. وقتي كاملاً پخته شد، برنج را در آن مي ريزيم و حدود 2 ساعت زمان مي دهيم تا بپزد. بعد از اين كه برنج پخته شد اسفناج خرد شده را به آن اضافه مي كنيم. سپس نمك و فلفل قرمز را به ميزان لازم اضافه مي كنيم. در انتها هم پياز داغ را اضافه مي كنيم و هنگام سرو غذا ماست چكيده را كه مقداري رقيق كرده ايم به آن اضافه مي كنيم و با مقداري پياز داغ و نعنا داغ نزئينش مي كنيم. خيلي خوشمزه ميشه. خوش به حال كسي كه از اين آش درست مي كنه!   

نوشته شده توسط ساناز عرب خدری در ساعت 5:36 PM | لینک  | 

سلام؛ امروز مي خوام يك كتاب بهتون معرفي كنم.اسم اين كتاب "نيمه پنهان وجود" است و نويسنده اش هم دبي فورد . وقتي اين  كتاب رو مي خوني احساس مي كني كه به دنيا به يك ديد بهتر نگاه مي كني و اين خيلي قشنگه. به طور خلاصه اين كتاب مي گه كه وقتي رفتاري در ديگري، شما را ناراحت مي كنه و يا كلمه اي به شما مي گويند كه شما فكر مي كنيد كه اين طور نيست و اين كلمه شما را مي آزارد، اين نشان دهنده اين است كه در گذشته، شما نسبت به آن حرف يا كلمه احساس خوبي نداشته ايد و آن را با تمام وجود درك كرده ايد.همچنين فردي كه در ديگري عيبي را مي بيند ، مسلماً خودش داراي همان عيب است. چون وجود انسان به گونه اي است كه تا چيزي را در خود نشناسد در ديگري نمي بيند.آيا اين گونه نيست؟ خوب فكر كنيد دوستان خوب من و حتماً اين كتاب را بخوانيد.

نوشته شده توسط ساناز عرب خدری در ساعت 5:7 PM | لینک  | 

دو هفته اي مي شه كه من اومدم مشهد، خونه مامانم اينا و توي اين چند روز حال و هواي به روز كردن وبلاگم را نداشتم . اما دارم برمي گردم خونه . دلم براي عليرضا تنگ شده .از همه هم تشكر مي كنم. روزهاي خوبي رو كنارشون به سر بردم. خوشحالم.

نوشته شده توسط ساناز عرب خدری در ساعت 0:57 AM | لینک 

قطره ، دلش دريا مي خواست . خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا مي گفت : (( از قطره تا دريا راهي ست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.)) قطره عبور كرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت . قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. تا روزي كه خدا گفت:((امروز روز توست. روز دريا شدن . )) خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را . اما...  روزي قطره به خدا گفت :((از دريا بزرگ تر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟))خدا گفت :((هست.)) قطره گفت:(( پس من آن را مي خواهم. بزرگ ترين را . بي نهايت را.)) خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اين جا بي نهايت است.)) آدم عاشق بود. دنبال كلمه اي مي گشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه ي عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. . وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت :(( حالا تو بي نهايتي ، زيرا كه عكس من در اشك عاشق است.))

نوشته شده توسط ساناز عرب خدری در ساعت 2:55 PM | لینک  | 

دانه كوچك بود و كسي اورا نمي ديد.سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ي كوچك بود. دانه دلش مي خواست به چشم بيايد اما نمي دانست چگونه. گاهي سوار باد مي شد و از جلوي چشم ها مي گذشت.گاهي خودش را روي زمينه ي روشن برگ ها مي انداخت و گاهي فرياد مي زد و مي گفت : ((من هستم، من اين جا هستم، تماشايم كنيد.)) اما هيچ كس جز پرنده هايي كه قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي كه به چشم آذوقه ي زمستان به او نگاه مي كردند، كسي به او توجه نمي كرد. دانه خسته بود از اين زندگي، از اين همه گم بودن و كوچكي خسته بود. يك روز رو به خدا كرد و گفت: ((نه، اين رسمش نيست . من به چشم هيچ كس نمي آيم . كاشكي كمي بزرگتر ، كمي بزرگتر مرا مي آفريدي.)) خدا گفت: ((اما عزيز كوچكم! تو بزرگي ، بزرگتر از آن چه فكر مي كني. حيف كه هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي. رشد ماجرايي است كه تو از خودت دريغ كرده اي. راستي يادت باشد تا وقتي كه مي خواهي به چشم بيايي، ديده نمي شوي. خودت را از چشم ها پنهان كن تا ديده شوي.)) دانه ي كوچك معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاك و خودش را پنهان كرد. رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فكر كند. سال ها بعد دانه ي كوچك، سپيداري بلند و با شكوه بود كه هيچ كس نمي توانست نديده اش بگيرد؛ سپيداري كه به چشم مي آمد.

نوشته شده توسط ساناز عرب خدری در ساعت 2:44 PM | لینک  |